X
تبلیغات
رایتل

جمعبندی بخش اول

دوشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:49 ق.ظ

صفویه به نوعی نقطه عطفی در تاریخ هزاره اخیر ما محسوب می شود چراکه پس از حمله اعراب برای نخستین بار کشوری یکپارچه تشکیل شد و از طرف دیگر ایران به کشوری شیعه مذهب در میان همسایگان سنی مذهب تبدیل شد (فارغ از مثبت یا منفی بودن این تغییرات). شاهان صفوی توانستند مرکزیت قدرتمندی ایجاد کنند و متعاقب آن حکومت مطلقه ای شکل گرفت که با 222 سال حکومت, طولانی ترین سلسله حکومتی ایران بعد از حمله اعراب بود. یکی از منابع مهم مشروعیت آنها ناشی از مونتاژ مذهب و ملیت بود به طوریکه نسب خود را به امامان شیعه و شاهان ساسانی می رساندند (از طریق روایتی که بیانگر ازدواج امام سوم شیعیان و دختر یزدگرد بود که صحت آن البته موضوع بحث نیست).

به هر حال, این ثبات سیاسی می توانست منافع خوبی برای ایران داشته باشد اما اینگونه نشد و نه تنها دستاوردی عاید نشد بلکه در انتها به وضعیتی منتهی شد که سراسر قرن هجدهم برای ایران, حاوی جنگ های داخلی خانمانسوز بود.

در بخش اول, شیوه های تولید در ایران آن زمان شرح داده و بیان شد که چگونه شاهان صفوی بر هر سه شیوه تولید (عشایری, کشاورزی روستایی, خرده کالایی صنعتی شهری) کنترل کامل داشتند و درآمدهای قابل توجهی از آنها را به خود اختصاص می دادند. از این طریق درآمد دولت, قابل توجه و با دولت های اروپایی قابل مقایسه و رقابت بود. لذا با این مقدمه , نتیجه ای که می توان گرفت این است که شیوه حکومت داری به گونه ای نبود تا در این مقطع حساس که ما وضعیتی تقریباً برابر با اروپاییان (به عنوان هسته نظام جهانی) داشتیم, کشور را به پیش ببرد. به عنوان نمونه انگلستان در این سالها بخشی از درآمدهای خود را صرف تجهیز ناوگان دریایی خود نمود و از این طریق توانست در کوتاه مدت برتری قابل توجهی در زمینه تجارت و ... کسب نماید (طبیعی است که سود بیشتر نصیب کسانی می شود که می توانند کالا را به بازار نهایی برسانند). اما در ایران عمده درآمدها صرف امور تشریفاتی و تبلیغاتی و بی فایده و بلکه مضر گردید که به عنوان مثال می توان به سفر زیارتی! شاه سلطان حسین به مشهد در سالهای 1706-1708 اشاره نمود که به همراه کلیه اعضای حرمسرا و 60هزار همراه !! خود عازم این سفر شد و در نتیجه خزانه مملکت را خالی و به نوعی ایالت های سر راه را هم به فلاکت کشاند!

در همین ایام که در اروپا دانشگاه ها جان می گرفتند دستگاه تکفیر ما نیز جان می گرفت! و درحالیکه زیرساخت های توسعه در آنجا شکل می گرفت زیرساخت های خرافه و تفرقه در این سرزمین مستحکم شد.

برداشت من و تاکیدم بر بی کفایتی حکومت به عنوان بزرگترین مسئول عقب ماندگی پیش رو, به دلیل کنترل همه جانبه ایست که آنها بر تمام منابع درآمدی داشتند. چند پله پایین تر و در مرتبه بعدی باید به رفتار نخبگان مستقل از حکومت هم اشاره ای کرد. مردم ایران به خاطر سوابق و خاطرات دور و نزدیک خود از برخورد حکومتها, کلاً به دنبال متوسط بودن و پا را از گلیم خود دراز نکردن بودند تا توسعه بخشیدن به تجارت یا فعالیت خود, چرا که توسعه دادن مترادف با به چشم حکومت درآمدن و آن هم , همسایه مصادره شدن بود. لذا می بینیم بازرگانان و نخبگان هیچگاه درصدد سرمایه گذاری بیشتر در صنعت و تجارت خود نبودند و در عوض مازاد درآمد خود را یا صرف خرید زمین می کردند یا آن را برای روز مبادا پس انداز می کردند و... با همه این احتیاطات باز هم این افراد لقمه های چرب حکومت (مرکز یا ایالات) بودند. جالب است که حتی حکام ولایات که به صورت مادام العمر منصوب می شدند و پسرانشان نیز می توانستند منصب پدر را پس از مرگش به عهده بگیرند, نیز از این لقمه شدن مصون نبودند و شاه به هر نحو از بزرگ شدن افراد زیردست جلوگیری می نمود. بدین سبب است که مثلاً کروسینسکی در سال 1720 می گوید: شاید در هیچ نقطه جهان نتوان پادشاهی مثل شاه عباس و جانشینانش یافت که تا بدین پایه بر جان و مال اتباع خود تسلط داشته باشد.

اما چرا با همه این تسلط ها سقوط کردند؟

در درون طبقه حاکمه تنش ها و تنازعات (بین ایلات ترکمان و فارس و کرد و لر و...) در تمام طول دوران صفویه وجود داشته است اما دلیل بحرانی شدن آن در انتهای کار را می توان به بی کفایتی و کارنابلدی شاهان متاخر (که در طول عمر ولایت عهدی خود از حرمسرا بیرون نمی آمدند!) یا تضعیف ارتش به مرور زمان یا رقابت های داخلی یا عدم وجود شایسته سالاری و فروش مناصب به صورت مزایده ای و... نسبت داد. اما به نظرم تیر خلاص را نفوذ بیش از پیش روحانیون در سالهای انتهایی شلیک نمود چرا که تاثیر کارهای تندروانه آنها در ایجاد فشار به اقلیت های دینی و اهل سنت, منجر به بیگانگی و بدبینی آنها نسبت به دربار شد و در نهایت وقتی که ارتش قبایلی افغان (که از رعایای ایران بودند) به سمت اصفهان آمد , هیچکس به یاری شاه نیامد و ...

پس از سقوط صفویه دورانی پر از جابجایی حکومت ها و بی ثباتی شکل گرفت که طی آن فعالیت های بازرگانی به توقف کامل رسید و همان نیمچه زیرساخت هایی هم که به وجود آمده بود از بین رفت.

محمود و اشرف افغان آمدند و رفتند و پس از آن نادر که سرزمین های از دست رفته را دوباره پس گرفت و البته طی این سالها جنگ مردم تهیدست تر شدند و عادت کردند که هرکه از راه می رسد حق دارد آنها را غارت کند و مالیات جدید بستاند.

نادر در اواخر عمر گویا مشاعرش را از دست داد و به دست افسرانش کشته شد و خزانه پر و پیمانی باقی گذاشت و البته جنگهایی برای جانشینی!

کریمخان زند پس از چندسال جنگیدن بر بیشتر ایران مسلط شد و کارهایی انجام داد و برخی امور نظیر بازرگانی و صنعت و کشاورزی در سایه نیمچه ثبات ایجاد شده احیا شد. اما او هم قبل از مرگ جانشینی برای خود تعیین نکرد و لذا پس از مرگش جنگ های خونین بر سر جانشینی درگرفت و همه چیز دوباره به باد رفت تا اینکه یکی از مدعیان , یعنی آقا محمدخان قاجار تسلط یافت و سلسله قاجاریه وارث یک سرزمین جنگزده و ضعیف و... شد.

.

پ ن 1: جمعبندی پایان بخش اول خود نویسنده البته چیز دیگریست...

پ ن 2: من فصل بعدی را هم خواندم, حالتی که بهم دست داد نظیر حالت طرف! هنگام بیان گرسنگی بچه های سومالیایی بود. دستمال برای پاک کردن اشک همراهتان باشد!

پ ن 3: دوستان همراه یک اعلامی بکنند که کجا هستند (کجای کتاب!). در مورد نحوه ادامه راه هم نظر بدهید لطفاً...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo